سه‌شنبه

آخ !

آخ !
.
.
.
افتادی ،
بد افتادی ،
خیلی بد .
از چشمام .

کاش از اول بهم گفته بودی پاهات استطاعت سُر خوردن دارن !

چهارشنبه

تولدت مبارک


این گونه دوستت می دارم ،

که گذشت ومی گذرد هشت پاییزو زمستان بی تو ،
می گذرد بی آغوش گرمت ،
بی نوازش دستت ،
و بی شنیدن نامم فقط با طنین صدای تو .

قرار بر اینست که هر سال این روز را در خود بشکنم و بگریم ،
که شکستنم را فقط تو می بینی ،
و اشکهایم را فقط تو می شنوی .

کاش که اینسال و اینشب خواب لبخندت ببینم .

بی صداو در دل فریاد می زنم دل تنگت هستم و می مانم ،


تولدت مبارک .

جمعه

...

و چه خوش بخت بودم اگر ،،،
،
،
،
تا به همیشه می بودی ...

یکشنبه


دوشنبه

گواهینامه ی قام قام

این اخذ گواهینامه ی پایه ی دوم راهنمایی و رانندگی هم برای خودش عالمی دارد هاااا...
.
.
.
اما من که اخذیدم(بسیار شادان).

شنبه

آرزوی لاک پشتی

کاش می شد عینهون ِ یه لاک پشت رو شنهای ساحل دراز کشیدو از حمام ِ آفتاب ِ سر ِ ظهر لذت برد،،،
نه این که همش فکر مشغول ِ این باشی که نکند مادر بزرگ ِ سرتق که مشغول آب درمانی تو دریاست ،به یکباره قلنجش بگیرد.

کاش !!!

یکشنبه

نخستین رد پای هنری


همیشگی ست...
که نخستین رد پای هنری با تمام نقاط ضعفش ، دوست داشتنی باقی میماند.

چهارشنبه

خدا کند تا آذر ماه این دفعه، تمام را بغل کند!!!

شهریور ماه هزاروسیصدوهشتادوهشت................................................
آذر ماه هزارو سیصدوهشتادوهفت.....................................................
چه بهتر بود اگر در کارها کمتر مماطله ورزیده می شد!!!
خدا کند تا آذر ماه این دفعه، تمام را بغل کند!!!

نیم نظر ناواضح به اوتاغ من


دوشنبه

هستم ولی خستم ...

کم رنگ و یواش شدن آدمها گاهاً از کم خوردن کنجد نیست ،
غالباً این چرخ مدوّر سر نا سازگاری بر می دارد ،
حال چرا تا به این حد با من پسر خاله شده وسر شوخی را نیز با من آغازو باز کرده است !؟!
دیگر مرا تقصیر نیست !!!

یکشنبه

آخر نه این که او هم یک زن است؟!؟


جادوی کیسهء آرزوهایم نیز دیگر باطل شده ،
شاید فرشته ام نا بینا و نا شنوا شده ،
تا همین یک سال پیش حالش خوب خوب بود ،
آرزوهایم را نه همه ، ولی از هر پنج تا دو تای آن را رله می ساخت.

حال دیر زمانیست ازو هم دست شسته ام ،

شاید شارژری برایش باید ،

شایدم جفتی از نوع خودش ، آخر نه این که او هم یک زن است؟!؟

به شرط یک لیوان مک فلری ...

به شرط یک لیوان مک فلری می گویم ،

شب هنگامان ، رگبارهایی که پشت پنجرهء رو به حیاط ، و زیر خرواری از بالش ها
و پتوی سبزو سورمه ای و سپید اتصالات نوکیایی ام گذراندم ، کس نگذراند ،،،

وصبح هنگامان ، چشمان لحاف ودشک مانندی که کس نداشت ،،،
وطی این طریق ، قلبی به سنگینی چمدانی برای سفر یک ماهه به یک جای خوب ، که کس طاقت نکرد.

چه خوش گفت نسیم سلیمان پور پاکزاد :
که این قطرات ، فوران اضافات یک احساس تو وجود آدمیست ، از هر نوع و جنس و رنگ.

مگر نه این که این یک جفت چشم شده است سوپاپ اطمینان آدمها!؟

شنبه

تست

به نام خدا
روبان قرمزو بروندم.
این " تست " هم بماند یادگار.