دوشنبه

هستم ولی خستم ...

کم رنگ و یواش شدن آدمها گاهاً از کم خوردن کنجد نیست ،
غالباً این چرخ مدوّر سر نا سازگاری بر می دارد ،
حال چرا تا به این حد با من پسر خاله شده وسر شوخی را نیز با من آغازو باز کرده است !؟!
دیگر مرا تقصیر نیست !!!

یکشنبه

آخر نه این که او هم یک زن است؟!؟


جادوی کیسهء آرزوهایم نیز دیگر باطل شده ،
شاید فرشته ام نا بینا و نا شنوا شده ،
تا همین یک سال پیش حالش خوب خوب بود ،
آرزوهایم را نه همه ، ولی از هر پنج تا دو تای آن را رله می ساخت.

حال دیر زمانیست ازو هم دست شسته ام ،

شاید شارژری برایش باید ،

شایدم جفتی از نوع خودش ، آخر نه این که او هم یک زن است؟!؟

به شرط یک لیوان مک فلری ...

به شرط یک لیوان مک فلری می گویم ،

شب هنگامان ، رگبارهایی که پشت پنجرهء رو به حیاط ، و زیر خرواری از بالش ها
و پتوی سبزو سورمه ای و سپید اتصالات نوکیایی ام گذراندم ، کس نگذراند ،،،

وصبح هنگامان ، چشمان لحاف ودشک مانندی که کس نداشت ،،،
وطی این طریق ، قلبی به سنگینی چمدانی برای سفر یک ماهه به یک جای خوب ، که کس طاقت نکرد.

چه خوش گفت نسیم سلیمان پور پاکزاد :
که این قطرات ، فوران اضافات یک احساس تو وجود آدمیست ، از هر نوع و جنس و رنگ.

مگر نه این که این یک جفت چشم شده است سوپاپ اطمینان آدمها!؟

شنبه

تست

به نام خدا
روبان قرمزو بروندم.
این " تست " هم بماند یادگار.